بی چتـــــر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنی ست
پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست
با تـــو، صدای بارش باران شنیدنی ست
ابری و چکّه می کنی و مست می شوم
طـعم لبــان خیس تو حالا چشیدنی ست!!
خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تــو
تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست
این جاده با تو تا همه جــا مزّه می دهد
این راه ناکجای من و تو، رسیدنی ست؟!!
باران ببــــار!! بهتــــــر از این کـــــــه نمی شود
من باشم و تو باشی و باران ... چه دیدنی ست!!
شاعر : حسین غلامی
چيزي نمانده است، پشيمان كني مرا
با دستهاي عاطفه حيران كني مرا
آخر چگونه از دلت آمد بهار من
تسليم دست هاي زمستان كني مرا
من شكوه اي نميكنم اما چه عيب داشت
يك شب به باغ خاطره ميهمان كني مرا
مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم
با يك نگاه طعمه توفان كني مرا
هر چند باز تشنگي ام را سروده ام
مي شد پر از ترانه باران كني مرا
باور نکن! دوباره منـــــم بی قـــــرار تو
دلتنگ دستهـــای شبیه حصـــــــار تو
حس می کنم دوباره تنم داغ میشـود
تاول زده تمـــام لبـــم از شــــرار تـــــو
این شهر بوی نفرت وخون میدهد ولی
تنها خوشم به ماندن و مردن کنار تــو
آبستن دوباره ی شعری نگفتـــــــه ام
دارم هوای بوســه ی گرم و ویـــــار تو
در زیر بازوان نحیفم شبـــــی برقـــص
تا کف زند تمــــــام زمین به افتخـــــار تو
برمن ببخش هرچه درین خانه مانده است
از سایه های روشن و گرد و غبار تـو
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و اسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم،تو را دوست دارم
نه خطی نه خالی!نه خوابی نه خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندبدم
به اندازه غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم،تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم اواز با ما
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم.
مانند یک بهار…. مانند یک عبور….
از راه میرسی و مرا تازه میکنی.
همراه تو هزار عشق از راه میرسد
همراه تو بهار…
بردشت خشک سینه من سبز میشود.
وقتی تو میرسی…. در کوچه های خلوت و
تاریک قلب من … مهتاب میدمد…
وقتی تو میرسی…
ای آرزوی گم شده بغض های من…
من نیز با تو به عشق میرسم…
