X
تبلیغات
آهنگ هستی

 

من تو را نمی سرایم !..


تو ...



خودت در واژه ها می نشینی ..!



خودت قلم را وسوسه می کنی !!



و شعر را بیدار می کنی !!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 0:14 توسط | |

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت

چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟

چگــونه صبــر کنــم کـــه باز برچینــم

شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت

غمـی نجیب نهفته ست در دلم  که مرا

رها نمی کند احساس دوست داشتنت

تو آن دقایق شیرین خاطرات منی

با خود ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت

تمام شهر به تایید من بپا خیزند

اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت

چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟

منی که این همه می ترسم از جدا شدنت

 

شاعر : محمد سلمانی

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 17:21 توسط | |
بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل

هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست

من  رود  نیاسودنــم  و  بودن  و  تا  وصــل

آسودگی ام نیست كه معنای من اینست

هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست

صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست

گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست

قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست

همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن

همواره عطشناكی رؤیای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست

دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر

از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خــرداد تــــو  و آذر من بگـــذر و بگـذار

امروز بجوشند كه سودای من اینست

دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم

كولاكم و برفم همه فردای من اینست

 

شاعر : حسین منزوی

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 10:56 توسط | |
من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنی ست

بی چتـــــر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنی ست

 

پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست

با تـــو، صدای بارش باران شنیدنی ست

 

ابری و چکّه می کنی و مست می شوم

طـعم لبــان خیس تو حالا چشیدنی ست!!

 

خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تــو

تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست

 

این جاده با تو تا همه جــا مزّه می دهد

این راه ناکجای من و تو، رسیدنی ست؟!!

 

باران ببــــار!! بهتــــــر از این کـــــــه  نمی شود

من باشم و تو باشی و باران ... چه دیدنی ست!!

 

شاعر : حسین غلامی

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 10:16 توسط | |

چيزي نمانده است، پشيمان كني مرا
با دستهاي عاطفه حيران كني مرا

آخر چگونه از دلت آمد بهار من
تسليم دست هاي زمستان كني مرا

من شكوه اي نميكنم اما چه عيب داشت
يك شب به باغ خاطره ميهمان كني مرا

مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم
با يك نگاه طعمه توفان كني مرا

 هر چند باز تشنگي ام را سروده ام
مي شد پر از ترانه باران كني مرا

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 16:41 توسط | |