من تو را نمی سرایم !..


تو ...



خودت در واژه ها می نشینی ..!



خودت قلم را وسوسه می کنی !!



و شعر را بیدار می کنی !!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 0:14 توسط علی ظهرابی | |

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت

چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟

چگــونه صبــر کنــم کـــه باز برچینــم

شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت

غمـی نجیب نهفته ست در دلم  که مرا

رها نمی کند احساس دوست داشتنت

تو آن دقایق شیرین خاطرات منی

با خود ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت

تمام شهر به تایید من بپا خیزند

اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت

چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟

منی که این همه می ترسم از جدا شدنت

 

شاعر : محمد سلمانی

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 17:21 توسط علی ظهرابی | |
بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل

هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست

من  رود  نیاسودنــم  و  بودن  و  تا  وصــل

آسودگی ام نیست كه معنای من اینست

هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست

صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست

گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست

قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست

همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن

همواره عطشناكی رؤیای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست

دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر

از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خــرداد تــــو  و آذر من بگـــذر و بگـذار

امروز بجوشند كه سودای من اینست

دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم

كولاكم و برفم همه فردای من اینست

 

شاعر : حسین منزوی

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 10:56 توسط علی ظهرابی | |
من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنی ست

بی چتـــــر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنی ست

 

پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست

با تـــو، صدای بارش باران شنیدنی ست

 

ابری و چکّه می کنی و مست می شوم

طـعم لبــان خیس تو حالا چشیدنی ست!!

 

خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تــو

تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست

 

این جاده با تو تا همه جــا مزّه می دهد

این راه ناکجای من و تو، رسیدنی ست؟!!

 

باران ببــــار!! بهتــــــر از این کـــــــه  نمی شود

من باشم و تو باشی و باران ... چه دیدنی ست!!

 

شاعر : حسین غلامی

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 10:16 توسط علی ظهرابی | |

چيزي نمانده است، پشيمان كني مرا
با دستهاي عاطفه حيران كني مرا

آخر چگونه از دلت آمد بهار من
تسليم دست هاي زمستان كني مرا

من شكوه اي نميكنم اما چه عيب داشت
يك شب به باغ خاطره ميهمان كني مرا

مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم
با يك نگاه طعمه توفان كني مرا

 هر چند باز تشنگي ام را سروده ام
مي شد پر از ترانه باران كني مرا

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 16:41 توسط علی ظهرابی | |

 

باور نکن! دوباره منـــــم بی قـــــرار تو

دلتنگ دستهـــای شبیه حصـــــــار تو



حس می کنم دوباره تنم داغ میشـود

تاول زده تمـــام لبـــم از شــــرار تـــــو



این شهر بوی نفرت وخون میدهد ولی

تنها خوشم به ماندن و مردن کنار تــو



آبستن دوباره ی شعری نگفتـــــــه ام

دارم هوای بوســه ی گرم و ویـــــار تو



در زیر بازوان نحیفم شبـــــی برقـــص

تا کف زند تمــــــام زمین به افتخـــــار تو



برمن ببخش هرچه درین خانه مانده است

از سایه های روشن و گرد و غبار تـو

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 23:23 توسط علی ظهرابی | |

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و اسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم،تو را دوست دارم

نه خطی نه خالی!نه خوابی نه خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندبدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم،تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم اواز با ما

تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 22:0 توسط علی ظهرابی | |

مانند یک بهار…. مانند یک عبور….


از راه میرسی و مرا تازه میکنی.


 

همراه تو هزار عشق از راه میرسد

 

همراه تو بهار…

بردشت خشک سینه من سبز میشود.


وقتی تو میرسی…. در کوچه های خلوت و

 

تاریک قلب من … مهتاب میدمد…


وقتی تو میرسی…


ای آرزوی گم شده بغض های من…


من نیز با تو به عشق میرسم…

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 15:51 توسط علی ظهرابی | |

 

تَنهآ نشَسته اَم . . .



اَمّا تَنهآ نیستَم . . . .



یآدَت مَجآل ِ تَنهآیے نمــے دَهَد . . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 14:53 توسط علی ظهرابی | |

 

با تو از خاطره ها سرشارم


با تو از عشق و صفا پربارم



عشق من دست تو یعنی خورشید


گرمی دست ترا کم دارم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 0:57 توسط علی ظهرابی | |